جراحتی شور !

مرثیه‌ای برای دریاچه ارومیه که روزی پناه پرندگان مهاجر و نگهبان تنوع زیستی در شمال‌غرب ایران بود …

🖋️
فریده سادات سلامت ۱۶ اَمرداد ۱۴۰۴

  نفس‌های آخرِ دریاچه ، صدایی ندارد ! نه موجی مانده ، نه فریادی ؛ فقط ترک‌هایی‌ست که هر روز بر پیکر رنجور مادری چهل‌هزارساله عمیق‌تر می‌شوند ، مادری که روزگاری نه‌چندان دور مأمن پرندگان مهاجر و چشم امید حیات پیرامونش بود . امروز اما ، خمیده و خسته ، مظلومانه در آستانهٔ مرگ ایستاده است . شمالش خشکیده ، جنوبش تب‌دار ، و آن‌چه باقی‌مانده ، تنها لایه‌ای نازک از آب و نمک است که عطش روزهای گرمِ باقی‌مانده ، آن را نیز خواهد بلعید .

سال‌ها وعده … سال‌ها پروژه … سال‌ها عکس یادگاری کنار تنِ خستهٔ دریاچه چه شد ؟ آیا حقیقت جز این است که در عمل نه آب آمد ، نه فلامینگو ؟! تنها نمک ماند و ریه‌هایی که کم‌کم تابِ نفس کشیدن نخواهند داشت . تلاش برای احیای دریاچه گرچه در ظاهر امیدوارکننده بود ، اما در عمل ، چیزی جز سراب برای مردم به ارمغان نیاورد . وعده‌های انتقال آب ، طرح‌های نجات ، جلسات مکرر و اعتبارات میلیاردی … هیچ‌کدام نتوانستند در برابر واقعیتِ نابودی تدریجی مقاومت کنند . دریاچه‌ای که روزی گستره‌ای از شورِ زندگی بود ، اکنون به شوره‌زاری مرگ‌آلود بدل شده است .

مرگ این دریاچه ما را می‌لرزاند ؛ چرا که فقط مرگِ آب نیست ، مرگِ اعتماد است ! مرگِ خاک ، معیشت و سلامتی‌ست . خشک شدن ارومیه ، تنها یک پس‌رفتِ اکولوژیک نیست ؛ بلکه تکه‌تکه شدنِ پیوند مردم با زمین است ؛ روستاها خالی می‌شوند ، کشاورزان زمین را رها می‌کنند ، طوفان‌های نمکی نفس‌ها را می‌سوزانند . و جوانانی که می‌مانند ، به تماشای ویرانیِ آرامِ سرزمین‌شان محکوم‌اند ! در روزهایی نه‌چندان دور ، صدای بالِ فلامینگوها از این پهنه شنیده می‌شد . قایق‌ها روی آب می‌لغزیدند . باد ، آب و خاک — در تعادلی شکننده ، اما زنده — زندگی را به گردش درمی‌آوردند . حال باید پرسید : می‌توانیم چشم در چشمِ واقعیت بدوزیم و بپذیریم که دریاچهٔ ارومیه دیگر بازنخواهد گشت ؟

این اعتراف ، ساده نیست . در ذهن بسیاری از ما ، هنوز چیزی شبیه به امید زنده است . اما واقعیت ، گاه بی‌رحم‌تر از آرزوهاست . وقتی معاون سازمان محیط‌ زیست به‌ صراحت می‌گوید : « سطح آب به جایی رسیده که دیگر قابل ثبت نیست » ، باید بپذیریم که فصلِ « امیدِ بی‌عمل » به پایان رسیده است ! شاید اکنون زمان آن است که از شعارهای « احیا » عبور کنیم و برای مهار پیامدهای مرگ ، چاره‌ای بیندیشیم . در برابر این فروپاشی ، دانشگاه‌ها ، پژوهشگران ، رسانه‌ها و جامعهٔ مدنی باید سکوت را بشکنند ؛ نه فقط با آمار و نمودار ، بلکه با روایت آن‌چه واقعاً در حال رخ دادن است ، از سرفه‌های کودکان در بادِ نمک‌گرفته تا آوارگی خانواده‌هایی که دیگر جایی برای ماندن ندارند . دریاچهٔ ارومیه شاید دیگر زنده نباشد ؛ اما هنوز می‌تواند صدایی باشد برای تغییر . اگر این مرگ ما را تکان ندهد ، فاجعه‌های بعدی نیز بی‌تأثیر خواهند ماند . ما باید روایت‌گر باشیم ؛ نه فقط برای امروز ، بلکه برای آن‌که آیندگان بدانند اینجا ، زمانی دریاچه‌ای بود ، و مردمانی که اگرچه دیر ، اما بالاخره فهمیدند : بی‌تفاوتی ، مرگبارتر از خشکسالی‌ست .

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *